تبليغاتX
بمان با من

روزها از عشق نوشتی

دفترت پر شد

حالا برای تکلیف شب عید کاغذ سفیدی نداری

بهار و عید و عشق و بی دفتری.......

عیدت مبارک آنجل

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 18:23 |

در آستانه شکفتنی نو دست به دعا بر می داریم

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الحوال

حول حالنا الی احسن الحال

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 14:26 |
امروز كه محتاج توام جاي تو خالي است

 فردا كه بيايي به سراغم

نفسي نيست

در خانه كسي نيست

رفتم در آيينه كه بگيرم خبر از خود

 ديدم كه در آينه هم جز تو كسي نيست

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 18:47 |
آنگاه ميترا گفت : با ما از عشق بگو

و او سر بر آورد و به مردم نگريست
و سکوتی سخت در ميانه افتاد .
پس به آوازی عظيم لب به سخن گشود :
چون عشق اشارت فرمايد ، قدم به راه نهيد ،
گرچه دشواريست و بی زنهار اين طريق .
و چون بر شما بال گشايد ، سر فرود آوريد به تسليم ،
اگر چه شمشيری نهفته در اين بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند .
 و آن هنگام که با شما سخن گويد ، يقين کنيد کلامش را ،
گرچه آوای او رويای شما در هم کوبد و فرو ريزد ، آنچنان که باد شمال ، صلابت باغ را .
هشدار !! عشق است که بر تخت می نشاند و به صليب می کشاند ، و هم او که سر چشمه رويش است حرس می کند .
 هم به فراز آيد بلندای قامتتان را به تمامی و نازک ترين شاخه هايتان را که زير تابش خورشيد به رقصيد و اهتزار ، با دست های مهربان خويش بنوازد ،
و هم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هاتان در دل خاک ، و به ارتعاش در آورد از بن .
 
چون ساقه های بافه ی ذرت ، خويشتن به وجود شما احاطه کند سخت  .
به خرمن گاه بکويدتان که برهنه شويد .
غربال کند تا از پوسته وارهيد .
به آسياب کشد تا پاکی و زلالی و سپيدی .
و خميری سازد نرم ،
پس به قداست آتش خويش سپاردتان ، باشد که نان متبرکی شويد ضيافت پر شکوه خداوند را .
عشق را به جز تجلی خود آرمانی نباشد .
  جبران خليل جبران
Angel
+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 16:35 |

چه روزی است امروز

امروز همه روزهاست

یار من

امروز همه زندگی است

عشق من

به هم عشق می ورزیم و زندگی می کنیم

زندگی می کنیم و به هم عشق می ورزیم

و نمی دانیم زندگی چیست

و نمی دانیم روز چیست

و نمی دانیم عشق چیست

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 17:22 |
                                                                                                        Yesterday is a History  

                                                                       Tomorrow ia a mystery

                                               TODAY is a gift

      Its why we call it present

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 و ساعت 15:45 |
حالا دیگه عید هم برای من لذت گذشته هارو نداره........اونموقع وقتی میگفتن عید ماله بچه هاست معنی درست و حسابی از این جمله درک نمیکردم......حالا ترجیح میدم به یکنواختی زندگی خودم ادامه بدم و اگه هم قراره تنوعی ایجاد کنم اینطوریشو دوست ندارم......این آهنگ از فرهاد واقعا مرا به حال و هوای عید سالهای گذشته میبرد.........

بوی عیدی   بوی توپ   بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی    وسط سفره ی نو       بوی یاس جا نماز سفره ی مادر بزرگ

با اینا زمستون و سر می کنم
                   با اینا خستگی مو در می کنم

شادی شکستن قلک پول         وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم
                 با اینا خستگی مو در می کنم

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 16:46 |
...

بي آنكه خواسته باشي

پيامبري هستي

و معجزه ات تنها

تصوير كوچكي است در قاب پنجره ام

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 11:57 |
روز ۸ مارس...۱۷ اسفند...تهران...چهار راه ولیعصر...پارک شهر...ساعت ۴:۱۵

از تاکسی پیاده می شم...مسیر بعدی رو باید با اتوبوس برم...چیز خاصی توجهم رو جلب نکرد...

ساعت ۵:۱۰ ...پارک شهر...مینی بوس نیروی انتظامی...الگانس نیروی انتظامی...یونیفرم پوشها...افسران بی سیم  و باتوم به دست ...چند دختر جوون با تیپ امروزی در مینی بوس نشسته اند...ظاهراْ قائله خاتمه یافته است...مردان زیادی بیرون پارک دیده میشن...و من متأسف...و من متأثر.

در راه برگشت به خوابگاه آلن جانسون نخستین رئیس جمهور زن آفریقایی رو به خاطر می یارم...کمی بعد نخستین وزیر بهداشت زن در دنیای عرب هم در ذهنم جان می گیرد.

سخت در فکرم که

تفاوت ره از کجاست تا به کجا

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 18:19 |

حتی اگر

به چشم خوب

نبینیدش

منظره

زشت نیست

شاید

نگاه شماست

که نا زیباست

"ژاک پرِور"

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 و ساعت 9:52 |
در را بزن

             گشوده خواهد شد

                                     طلب کن

                                                     عطا خواهد شد

                                                                               «انجیل»

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 11:2 |
مسافرت رو خیلی دوست دارم...آشنا شدن با محلهای جدید آدمهای جدید فکرهای جدید...اما امروزه به دلیل زیاد بودن مشغله ها و از طرف دیگه مخارج ممکنه کمتر واسه آدم پیش بیاد که بتونه سفر بره

با گفتن مقدمه بالا می خوام برم سر اصل مطلب...همیشه لازم نیست مسافرت با طی یه مسیر طولانی و خرج کردن پولهای زیاد باشه...الان خدمتتون عرض می کنم چه جوری...گاهی اوقات یه بلیط بیست تومنی و گذروندن حداقل ۲ ساعت از وقت آدم در مسافرتهای درون شهری خیلی به تجربیات آدم اضافه می کنه..نمونه اش رو در زیر می یارم :

تو تاکسی می شینی راننده پیر یه ریز غر می زنه از مشکلات اقتصادیش می گه درآمد حالاش رو با درآمد ۲۵ سال پیشش مقایسه می کنه و مرتب هم از تو آینه بهت نگاه می کنه تا عکس العملت رو ببینه آخه یکی نیست بگه پدر جان خود کرده را تدبیر نیست

کورس بعدی سوار یه پژو می شی...راننده جوون داره به رادیو ورزشی گوش می ده...تو برنامه شون با یه داور سرشناس مصاحبه تلفنی برقرار کردن و اون هی داره ورزشکارهای خودمون رو با سرشناس ترین و در عین حال خشن ترین بازیکنان مطرح دنیا مقایسه می کنه و میگه که ما باید در مقابل رای داورها مثل اونا خویشتندار باشیم

مسیر برگشت رو ترجیح می دی که با اتوبوس برگردی چون هم وقت کافی برای فکر کردن در مورد موضوعی که ذهنت رو مشغول کرده داری هم اینکه حداقل یه کورس رو حذف می کنی...تازه اقتصادی هم هست .چون اول مسیر سوار شدم جایی برای نشستن داشتم و از این بابت خدا را نیز بسیار شکر کردم چون مسیرهای طولانی آدم ایستاده رو خسته و کلافه می کنه و ممکنه باعث بشه به اطرافت هم اون دقتی رو که باید نداشته باشی...بغل دستت دختری با ظاهر زننده می شینه از موقعی که خوابگاهی شدم یاد گرفتم که در مورد افراد براساس ظاهرشون قضاوت نکنم...چند ایستگاه بعد دختری با ظاهر یه خورده نامرتب سوار می شه و می یاد انتهای اتوبوس و با دختر بغل دستی سر صحبت رو باز می کنه...چون صداشون بلنده و به راحتی می تونم مکالمه شون رو بشنوم فکر نمی کنم که گوش دادن به حرفهاشون استراق سمع محسوب بشه بنابراین بدون داشتن عذاب وجدان به حرفهاشون گوش می دم...از رنگ لاک شروع می شه و به مسائل خصوصی می رسه...در تعجبم که تو این پنج دقیقه از همدیگه چه چیزی دیدن که اینجوری بهم اعتماد کردن و راز دلشون رو بهم می گن...دختر نامرتب از عشق پاکش به معلمش می گه و دختر مرتب با نشون دادن عکس یه پسر جوون تو موبایلش میگه که برای اولین باره که به کسی دل بسته و اگرچه نمی تونه باهاش زیر یه سقف زندگی بکنه ترجیح می ده که تا آخر عمرش به دوستی با اون ادامه بده از رفت و آمد علنی اش به خونه اونا حرف می زنه و حرفهای دیگه ای که من بچه شهرستانی رو سخت به فکر می بره که خارج از محیط ایزوله دانشگاه داره چه اتفاقاتی می افته هویت ایرانی ما کجا رفته و در نهایت ما به کجا داریم می رسیم؟ هنوز هنوزه دارم به اون دختر مرتب فکر می کنم...

خاطرات سفرهای خارج شهری و خارج کشوری ام رو اگه عمری باقی بود بعداْ تعریف می کنم...

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 14:22 |

یك حباب کوچک به ته یک لیوان آب چسبیده بود. با محیط اطرافش احساس قرابت نمی کرد از اینکه اینقدر با بقیه متفاوت بود در رنج و عذاب بود. سنگینی وزن مولکولهای آب اطراف اذیتش می کرد. می خواست از شرایط پیش آمده فرار کند، اما نه راهش را می دانست و نه در خود توانش را می دید. اولین پرتوهای خورشید که بر پشت پنجره تابیدن گرفت، حس عجیبی را در خود احساس کرد، حسی که تا به حال تجربه نکرده بود...احساس سبکی خاصی می کرد که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد ...تا اینکه خود را در سطح آب دید ... سخت ترین مرحله شکستن نیروی کشش سطحی آب بود...تا اینجا به کمک  شرایط  توانسته بود موفق شود اما بقیه مرحله فقط و فقط به او بستگی داشت...تسلیم شدن یا رها شدن...همه انرژی اش را جمع کرد...

...او حالا به کمال رسیده بود

این داستانک اولین داستانکی است که نوشته ام و آن را تقدیم می کنم به او...

Angel 

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 14:23 |
زندگي دروازه فوتباله و تو سنگر بان آن...مشكلات از جايي به جاي ديگه پاس داده مي شه و در نهايت در مقابل تو قرار مي گيره...و اين تو هستي كه بايد تصميم بگيري كه جلوش وايسي يا بذاري از خط بگذره ...زندگي مبارزه براي پيروزيه

"زندگي جدال رو به كمال است"

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 10:23 |
صدفی به صدف دیگر گفت :"درد عظیمی درونم دارم. سنگین و گرد است و آزارم می دهد"

صدف دیگر با غرور و نخوت گفت:"آسمان و دریا را شکر که من دردی ندارم. من چه از دورن و چه از بیرن سالم سالمم"

در همان لحظه، خرچنگی از کنار آنها می گذشت. گفتگوی آن دو صدف را شنید و به ان صدفی که از درون و بیرن سالم بود، گفت "بله، سالم و سرحالی، اما حاصل درد رفیقت مرواریدی بسیار زیباست"

از کتاب باغ پیامبر و سرگردان

نوشته جبران خلیل جبران

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 10:47 |
چادر رنگ و رو رفته زن ....کفشهای خاکی.......بچه ای که مدام گریه میکنه و تو سری از مادرش میخوره....در این ایام نزدیک شدن عید نوروز حکایت تازه ای نداره.......خفه شو بچه......نهههههه من همینو میخوام........از کجا بیارم ذلیل مرده......همه از کجا میارن نگاه کن اون بچه رو............اونا دارن حتمن خفه شو مثل من خرجی تو و باباتو که نمیدن......نه من همینو میخام......زن با نا امیدی وارد مغازه میشود......سلام ....سلام....این کفش چنده....شش و پونصد.....خداحافظ......صبر کنین خانم تخفیف هم میدیم...چقدر مثلا.....برای شما شش تومن......نه ممنون .....صبر کنین یک لحظه تشریف بیارین.....بله.....شما بپسندین خانم ماهم یک کاریش میکنیم ......دندانهای زرد فروشنده از پشت خنده کریهش بیرون میزد......بغض در گلوی زن میپیچد....بچه را بغل میکندو بیرون میزند.......

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 16:10 |
زندگي پوياييه نه روزمرّگي يا به قول يكي از دوستان روز مرگي ...زندگي نو شدن هر روزه است نه يه جريان عادي هميشگي

زندگي چيزي نيست كه سر طاقچه عادت از ياد من و تو برود

این پویایی به دوران خاصی از زندگی محدود نمی شه و می تونه در کل زندگی جریان داشته باشه

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

و به دست کودکی گستاخ و بازیگوش بسپارد

تا دم گرم خویش سخت بر آن بفشارد

و بدینسان خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

Angel 

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 14:47 |
وقتی دلم میگیرد به میدان نقش جهان میروم....روی چمنها مینشینم به گنبد زیبای مسجد امام و شیخ لطف اله نگاه میکنم....به شیهه اسبهایی که تفریحی ادمها را جابجا میکنند گوش میدم و یک بستنی سنتی اصفهانی لیس میزنم......

اگر بخواهم دلی از عزا در اورده باشم به دروازه دولت میروم.....پیرمردی که در بریانی شاد کارمیکند نمادی از روزگاران دور است....اگر بتوانی یک از این بریانی ها را بخوری برای رفتن تا منزل نیاز به کمک خواهی داشت...... .

وقتی نیاز به فکر کردن دارم اراضی سرسبز کنار زاینده رود با مناظر منحصر به فردش ارامش خاص به دنبال دارد....

جمعه صبحها زیر پل خواجو خوانندگانی به سبک تاج میخوانند و سر تا سر پل بساط چایی هم براه است....

سینماها...جمعه بازار کتاب.....زاینده رود...باغ گلها...باغ پرندگان.......

و برای من لحظه وداع با این شهر و جاذبه هایش نزدیک است.....  

اواز تاج در ذهنم می اید و زمزمه میکنم:

       به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی      به زنده رودش سلامی زچشم ما رسانی

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 23:16 |
اگر این نامه را تا ۲ روز دیگر آوردی که هیچ وگرنه پروندت بایگانی میشه......و الان آخرین ساعات اداری روز دوم است.....از این طبقه به ان طبقه....رئیس کی میاد.....من چه میدونم آقا صد دفعه پرسیدی تا حالا......نمیشه کسی بجاش امضا کنه....برو اون اتاق......برو اینو برگه رو کپی کن....کی اینو امضاء کرده....برو هفته بعد...آقای محترم من عجله دارم...همه عجله دارند...سیر اداری دارد.....حالا چیکارکنم؟؟....برو پیش منشی دفتر...منشی کجاست؟؟...مرخصی...کسی جاش نیست...نه فردا میاد شاید....پروندتون ناقصی دارد...چی؟؟؟....برو اداره ثبت....اونجا چرا....مدارک اونجاست.....سلام ببخشی یک گواهی میخوام.....درخواست بده فردا بیا....نمیشه الان...مگه کوزه رنگرزیه بزنم توش در بیارم............و  وقت اداری تمام میشود.....به منزل میروم..یک قهوه درست میکنم و صدای موزیکی ملایم در اتاق میپیچد.....به یاد یک خاطره می افتم......داوطلب گرامی وقت تمام شد لطفا برگه پاسخنامه را با دست راست و پرسشنامه را با دست چپ بالا گرفته تا مراقبان از شما تحویل بگیرند.....بر لبهایم خنده ای مینشیند و گلویم را قهوه گرم تازه میکند.....به موزیک گوش میدهم.....ناراحت نیستم...چون میدانم اینجا ایران است...ایران.....جایی که مثل هیچ جای دیگر نیست.....

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 18:32 |
حتماً همه شعر معروف "کوچه "رو خوندین

بی تو مهتاب شبی ...تا چند وقت پیش از این همیشه دختر رو محکوم می کردم که عشق قشنگ مرد رو با حسابهای دو دو تا چهار تا خراب کرد...هرچند از این کار خودش هم ناراضی بود...شاید اون موقع ها از دید فریدون مشیری به قضیه نگاه می کردم...اما حالا از قضاوتم در مورد دختر مزبور پشیمونم...طفلی دنبال چیزی بهتر و با ارزش تر از عشق بود چیزی که هم پایه دار باشه هم پایدار

"خدایا به آنان که دوست می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق بهتر است و به آنان که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر"

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 18:32 |
دختری کنار خیابان منتظر تاکسی است......بوق...بوق....بوق....

دلم میگیرد وقتی میبینم  اکثر مردم از روی فقر!! رو به مسافرکشی آورده اند....

حتی آن راننده سمند.....

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 18:12 |

می خواستم زندگی رو از دید خودم تعریف کنم دیدم بهتره که  اول مروری بر اندیشه های دیگران  در این مورد داشته باشم . از دید اندیشمندان غربی و عرفای شرقی. اولین جمله ای که به ذهنم می رسه شعر معروف سهراب سپهریه

«زندگی خالی نیست

سیب هست

مهربانی هست

ایمان هست....آری تا شقایق هست زندگی باید  کرد»

جملات بعدی رو روزهای آینده می یارم

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 10:23 |
دوستی داشتم توی خوابگاه دانشگاه....نامزدش توی یک تصادف از بین رفت......خبر فوتش را بچه ها هفته پیش بهم دادند......سرطان خون داشته و ما اطلاع نداشتیم....... .

بهنام جان ازدواجت مبارک........

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 18:50 |
خاطرات کودکی .....ساده و شیرین........

اولین بار بود که میخواستم برم مشهد.....بابام منزل را به پیرمرد باغبان سپرد......لحظه آخر پیرمرد گفت پسرجان وقتی ضریح امام را دیدی بگو مشتی علی یادت بخیر......

حرم شلوغ بود و من بر دوش بابام....ضریح را دیدم و مشتی علی اومد تو ذهنم.....گفتم مشتی علی یادت بخیر.....یکدفعه فکر کردم صدای من که تو این شلوغی به جایی نرسید....بلندتر گفتم ...حرم شلوغ بود.....تمام توانم را جمع کردم و داد زدم....مشتیی علییی یادت بخییر.......

بابام  اون زیر جا خورد و گفت چته چرا داد میزنی......و من آسوده بودم ...آسوده از دینی که از گردنم برداشته شده بود......

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 18:30 |
دیشب باباتو دیدم آیدا.....

بابای ایدا واقعا دیده شده بود در جایی که نبایست دیده میشد....

مادر ایدا باور داشت و آیدا به سختی ولی باور کرد.....

فیلم توضیح میدهد برخی قضایا را چگونه باید هضم کرد.....قضایایی که جامعه توان حل آنها را ندارد...

عجب حکایتیست...

Amundson

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 16:13 |
تهران ساعت ۸ صبح........

(میدان هفت تیر)آرژانتین....آرژانتین.....

بیا بالا....

آقا بعد از آرژانتین کجا سوار شم برای شهرک غرب؟؟....۳۰۰۰ تومن بده برم......نه اتوبوس را پرسیدم...نمیدونم...(به بغل دستی)آقا شما میدونین...آقا..آقا..با شمام.... .

(میدان آرژانتین)شهرک...شهرک....پراید ۱۰ متر جلوتر می ایستد....میدوم....تا میام درو باز کنم پراید حرکت میکند و دود اگزوزش تا ته حلقم میرود......صدای خنده چند دختر در گوشم میپیچد......

دربست شهرک......سلام....سکوت....ترمز....صدای بوق ماشینها و فحشهای آنچنانی....... .

راننده رادیو را روشن میکند.....تهران آلوده ترین شهر جهان شناخته شده است.....و من با خودم میگویم کاش فقط هوا آلوده بود.........

Amundson 

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 15:54 |
ماسوله....اخوان ثالث.......پریشانی این اخوان هم حکایتیست........

ما چون دو دریچه روبروی هم....... آگاه ز هر بگومگوی هم.......

هرروز سلام و پرسش و خنده....هرروز قرار روز آینده....

عمر آینه بهشت...اما آه..........بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه......

اکنون دل من شکسته و خسته است.... زیرا یکی از دریچه ها بسته است....

نه مهر فسون نه ماه جادوکرد......

                                          نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.........

 

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه هفتم اسفند 1384 و ساعت 10:39 |
این وبلاگ یک هدیه است.......

همین............

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 22:48 |

در نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري-به تو-يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور

به همان سايه، همان وهم، همان تصويري

                                                    که سراغش را از شعر خودم مي گيري

             به همان زل زدن از فاصله دور به هم

            يعني آن شيوه فهماندن منظور بهم

            عاشقي جرم قشنگي است ،به انکار مکوش

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 22:17 |


Powered By
BLOGFA.COM