تبليغاتX
بمان با من

خوابيده بودم ؛در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،هرگز تو را تنها نگذاشتم ،هرگز تو را رها نكردم ،حتي براي لحظه اي ،آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»از يك افسانه عاميانه برزيلي 
به قول حافظ
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 19:28 |
نخواستم قهرمان بازی دربیارم.....نمی خواستم به قول یکی از پسرهای گروه انگیزه باشم...با کسی هم خصومت نداشتم...فقط می خواستم مظلوم نباشم

تا دیروز فکر می کردم توی مملکت گل و بلبل زندگی می کنم امروز فهمیدم خیلی مثبت فکر می کردم اوضاع خیلی خرابتر از این حرفهاست....تصحیح می کنم توی مملکت خس و خار زندگی می کردم اما به خودم دروغکی می گفتم با یه گل هم میشه گلستان درست کرد

در آخر دعایی از دکتر شریعتی رو برای خودم تکرار می کنم بلکی آروم بشم

"خدایا جامعه ام را از بیماری عرفان و معنویت زدگی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت بازگردد و مرا از ابتذال زندگی و واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم"

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 12:22 |
نیم ساعت پیش دوباره بر خودم لرزیدم....ایمانم هم عین خودمه بقول حافظ عین بیده

یه دفعه دلم سوخت خیلی هم سوخت...اولش دلم برای خدا سوخت از اینکه اینقدر بی زوره....زورش حتی به مدیر گروهمون هم نمی رسه تا برسه به اون کله گنده ها

بعد دیدم باید برای خودم دل بسوزونم که دارم خدا رو می پرستم

دوباره مسلمان ناشده کافر شدم

این چه حرفیه دارم در مورد خدا می زنم؟!؟!

اصلا خدا رو می شناسم که اینجوری در موردش حرف می زنم؟!؟!؟

گفته های دیگرون می گه که خدا حقه و جای حق هم نشسته

باشه قبول

پس این سکوت خدا واسه چیه؟!؟!؟

چرا می ذاره اینهمه ظلم بشه؟؟؟

می گن که امام علی گفته ظلم یه امر یه جانبه نیست....ظلمی شکل نمی گیره مگر اینکه دو نفر حضور داشته باشن...ظالم از یه طرف و مظلوم از طرف دیگه....یعنی همه تقصیرات گردن فقط ظالم نیست...مظلوم هم به اندازه ظالم در اجحاف حقش مقصره

و شنیدم که بازم امام علی گفته حق گرفتنیه نه دادنی

خوب با همه این تفاسیر وقتی که دیدم که در حق من ظلمی شده و علیه این ظلم اقدام کردم چرا اولا همه حق من بهم داده نشد؟؟؟ ثانیا چرا این حق کشی ها همچنان ادامه داره ؟؟؟

آخه مگه من چقدر توانایی دارم که با همه در بیفتم؟؟؟ حتی اگه توانایی هم داشتم آیا وضعیت من بهتر می شه؟؟؟ وقتی که یک بار دفاع کردم این حاصلشه !!!! 

آیا خدا منو تنها گذاشته؟؟؟ باز دختر بدی بودم داره تنبیهم می کنه؟؟؟ یا ......؟؟؟؟

امیدوارم سفر حالمو بدتر نکنه

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 11:19 |
دیشب اولین جلسه معارفه گروهمون بود...۵ ساله که توی این گروه گیس سفید کردم اما از این خبرا نبود...اینم ایده دو تا از استادامونه که از اونور آب اومدن و می خوان اینور و مثل اونور بکنن!!!

 مدیر گروه سخاوت کردن و ما رو به افطاری که هر شب مسجد دانشگاه می ده دعوت کردن!!!

چون مدیر گروه یه آدم خاصه!! دخترا ترجیح دادن که نمازاشونو فرادا بخونن و موقعی که همه تو صف نماز جماعت داشتن کلی ثواب واسه آخرتشون ذخیره می کردن ما مشغول افطار بودیم

نیم ساعت قبل از مدیر گروه به مکان هم آیش !!! رسیدیم

بچه های ورودی جدید وحشتناک دپرس بودن ...حیونیا!!!!

جلسه شروع شد

از این جلسه نکات خیلی زیادی یاد گرفتم که حیفم اومد این تجربیات رو که مفت هم بدست نیاوردم در اختیار دوستان نذارم....اگه ۵۰ سال دیگه هم از عمرم می گذشت عمرا یه همچین تجربه توپی به تورم می خورد

ای که پنجاه رفت و در خوابی              مگر این پنج روز دریابی

۱-دیروز وحشتناک حالم بد بود از فشار زندگی جونم به لبم رسیده بود به گونه ای که دهنمو به زور باز می کردم که مبادا این پرنده روحمون از تنم در بره و زبونم لال جونمرگ بشم...آخه مگه من چند سالمه که به این زودیا بمیرم....امروز سارا می گفت که پدر بزرگ شوهر خاله اش بعد از اینکه زنشو از دست داده یه زن گرفته که چون ازش خوشش نمی اومده طلاقش داده و یه زن دیگه گرفته...اما با اتمام جلسه من به قدری می خندیدم که شاخ بچه ها رو سرشون سبز شده بود...خودمم موندم که دیشب چهم چه شده بود فکر می کنم تقصیر من نبود مال اون انگورها بود نیست من بی جنبه ام با خوردن انگورهای نشسته هم مست می کنم...پس به عنوان اولین نکته مثبت این جلسه اینو داشته باشین

خندیدن هنر است.....خنداندن هنری والاتر

۲- بچه های ورودی جدید پیش خودشون فکر می کردن تو چه گروهی اومدن معتقد....ادیب....بذله گو

بیچاره ها خبر ندارن که مدیر گروهمون همون یه آیه قرآن که مضمونش اینه که کسایی که کتاب آسمونی رو عین الاغ حمل می کنن (کمثل الحمار) رو بلده و به همه از وزیر و رئیس جمهور گرفته تا ما نفله به کارش می بره

یکی دیگه از استادامون که یه شعر بلده شونصد مرتبه خوندش

نرو ای گدای مسکین در خانه علی زن     که علی شبانه زند در خانه گدا را

یکی از استادامون که تو جنگ فرمانده سپاه بود خاطرات جنگی شو تعریف می کرد

۳- بر من عین روز روشن شد که هنر نزد ایرانیان است و بس....چه جوری ؟؟ بند بعدی رو بخونین دستگیرتون می شه

۴-استادهایی که تک تک پیش ما ورودی قبلیا از مدیر گروه بدگویی می کردن در خوردن پاچه های مبارک ایشان چنان گوی سبقت رو از همدیگه ربوده بودن که از کله هممون برق ۳ فاز پریده بود!!!

۵- مدیر گروه یه لبخند به قول خودش ژوکوند بر لباش نقش بسته بود و بیچاره خبر نداشت که با شلوار اومده تو جلسه اما داره با زیر شلواری بر می گرده

۶- یاد داستان هانس کریستین اندرسون افتادم....لباس پادشاه...همون که چند خیاط شیاد پادشاه رو لخت کردن اما از لباسی که براش دوخته بودن تعریف و تمجید می کردن

۷- یکی از بچه های ورودی جدید که اتفاقا از دانشگاه قطب رشتمون قبول شده بود موقعی که خودشو معرفی کرد با شعر حافظ شروع کرد

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند            آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

۸- برهان خلف رو با همه وجودم لمس کردم....اینکه می گن زبان سرخ دهد سر سبز بر باد....عکسش اینه که زبان شیرین دهد مخ بر باد

۹-پارادوکسهای نغز بعضی استادا محشر بود.....سختگیریهای منطقی مدیر گروه!!!!!

۱۰- شکوفا شدن استعدادهای من...دیشب یه داستان نوشتم با این محتوی

آورده اند در زمانهای قدیم حاتم طایی نامی زندگی می کرد....روزی احباء و مریدان را دعوت همی نمودی و از برای ایشان خوانی گستردی....از برای اطعام ایشان کله پاچه ای تهیه همی نمود....چون ایشان با خوردن پاچه سیر همی نگشتندی و چون حاتم مردی سخی بودی پاچه های خود را به ایشان بدادی تا بلکه سیر بگردندی....در این میان مریدی صفر کیلومتر از راه برسیدی و نعلین از پا نکنده از گمنامی به نام حافظ یاد کردن همی نمود و از آن محلس به بعد بودی که حافظ شهره خاص و عام شدی....مهمانان به خوردن پاچه مشغول بودندی تا بدان اندازه که ازار وی به نیمه رساندندی

فرزندم این داستان از برای این بگفتم که بدانی و آگاه باشی که

از چند تا چیز اوقم می گیره

۱- مهمونی

۲- کله پاچه

۳- محیط علمی

۴- شعر حافظ در حین خوردن کله پاچه

۵- شلوار

۱۱- علت اینکه چرا مملکتمون پیشرفت نمی کنه

در پایان این پست دعای جبران رو زمزمه می کنم

خدایا به من شجاعت بده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

Angel 

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 10:37 |
وقتي ازم پرسيد مي خواي توبه كني؟! چرا گفتم آره؟! آخه مگه چه گناهي مرتكب شده بودم!؟!؟

اصلا اگه كاري كه كردم گناهه مي خوام تا آخر عمر گناهكار بمونم

اگه گناهه حاضرم همه خوبيهايي كه كردم رو با اين گناه معامله كنم

اصلا يكي گناه رو بياد واسه من تعريف بكنه

وقتي به قرآن رجوع كنم مي بينم خدا گفته....اي پيامبر از تو در مورد شراب و قمار مي پرسند بگو در اين دو مضراتي هست كه اين ضررها بيشتر از نفعشونه

من كه يه ميليون دفعه با محاسبات نجومي محاسبه كردم بيلان كار من خيلي مثبت بود

به قول حافظ

شراب خوري جرعه اي فشان برخاك              از آن گناه كه نفعي به غير رسد چه باك

تازه از همه اينا گذشته ما خدايي داريم كه در مورد خودش گفته كه بسيار توبه پذيره

گفت ببخشند گنه مي بنوش

از خودم نا اميدم كه هنوزم دارم دو دو تا چهار تا مي كنم با خدايي كه اين همه مهربونو بخشنده است

اميدوارم خدا منو ببخشه كه بهش گمان نيكو نبردم

 Angel

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 17:53 |

تقدیم به سنگ صبورم که با حوصله نوشته هامو می خوند و جواب می داد

این سایت رو بهم هدیه کرد چون از حرفهام خوشش اومده بود

اما من به جای اینکه حرفهای دل خودمو بنویسم بیشتر از این و اون نقل قول می کردم

حالا که دارم به خواسته اون عمل می کنم....دلنوشته هامو نه تنها واسه اون که برای بقیه دوستام هم رو سایت می ذارم اون خبر نداره

آخه موقع خداحافظی یه پروتکل الحاقی رو دو تاییمون امضاء کردیم شاهدمون رو هم من خدا گرفتم که بهش پایبند باشم

موقعی که ناراحت بودم از سر احساس یه تصمیم گرفتم اما حالا پشیمونم بهش گفتم که دیگه چیزی نمی نویسم به همین خاطر هم هست که حتما به این سایت سر نمی زنه و الا

بر ما جفا ز بخت آمد و گرنه یار                   حاشا که  رسم لطف و طریق کرم نداشت

اما مگه می شه ننوشت...وقتی که نوشتن به آدم تسکین می ده....بهش راه شناخت خودشو نشون می ده و وقتی که  زندگی آدم از راه همین نوشتنها معنی پیدا کرد

حالا با همه وجود معنی آیه زیر رو درک می کنم

"نون و القلم و ما یسطرون"

قسم به قلم و به آنچه می نویسد

خدایا بهم کمک کن که خوب ببینم ....خوب بفهمم......تا خوب بنویسم

حالا اگرچه چراغهای رابطه تاریکند باز خدا رو شکر که این چراغ یه سو سوئی می زنه.....به این امید که یه روز برای تجدید خاطرات هم که شده بیاد و مطالبمو بخونه

َ

+ نوشته شده توسط Angel در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 13:0 |
عجيب احساس سبكي مي كنم

دليل اصليشو نمي دونم

شايد به خاطر اين باشه كه تكليفي كه چند ماه ازم انرژي مي گرفت رو بالاخره تحويل دادم

شايد به خاطر صحبتهام با يكي از اساتيدمون باشه كه بهش يه جورايي احساس دين مي كردم هرچند يه خورده تو ذوقم زد اما از اينكه دينمو بهش ادا كردم راحت شدم

شايد به خاطر اين باشه كه بالاخره در مورد قضيه دوستم دارم با خودم كنار مي يام ....آخه يه چند روزي بد جوري پكر بودم و مدام اشك مي ريختم

دوستم بهم مي گفت هر وقت ناراحت شدي برو يه سيب از يخچال بردار يه گاز بزن...كلي سيب خريده بودم اما حس خوردنش نبود...تازه يكيشو كه از زور ناراحتي خوردم شور بود آخه نمي تونستم جلوي باروني كه يه ريز مي باريد رو بگيرم!!!

اگه دوستم مي دونست كه چه پيشرفتي كردم حتما خوشحال مي شد...آخه من خيلي سختگير بودم و به راحتي با قضايا كنار نمي اومدم

گاهي بعضي از آدمها اينقدر كه ماهن بودنشون مايه خيره نبودنشون هم به يه نحو ديگه به آدم كمك مي كنه...اصلا در مورد اين جور اشخاص استفاده از لفظ بود و نبود معنا نداره...چون انرژي مثبتشون نه به زمان و نه به مكان خاصي محدوده.... اونا نا محدودن و توي يه جسم خاكي اسير نيستن

از طرف ديگه با جدايي از اين نازنين من احساس تنهايي نمي كنم وقتي كه دوستاني دارم كه اگرچه هيچ وقت همديگه رو نديديم محبتهاشونو بي دريغ و بي هيچ چشمداشتي به من نثار كردن

از همه دوستان عزيزم متشكرم و اميدوارم كه هيچ وقت گرد غم رو دلاي آيينه اي شون نشينه

به قول حافظ عزيز

بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند                  كه مكدر شود آيينه مهر آيينم

و در پايان اين مطلب از خدا بسيار ممنونم به خاطر همه چي

Angel

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 17:56 |
مادو تا همكلاسي بودیم...توي يه كلاس بوديم...اما روي يه نيمكت نمي نشستيم....چون قد اون از من بلندتر بود

من دو تا نيمكت جلوتر مي نشستم

يه معلم داشتيم كه اگرچه خيلي مهربون بود يه عادت عجيب و غريب داشت

هيچ وقت بهمون نمي گفت كه كي قراره ازمون امتحان بگيره

امتحاناتش هم وحشتناك سخت بودن

قبول شدن هم سخت تر از امتحانهاش

يه اخلاق عجيبه ديگه معلممون اين بود كه براي هر كس جداگونه سوال طرح مي كرد اينو توي يكي از همون روزا كه بي هوا ازمون امتحان گرفت فهميدم...

سه روز بعد كه نمرات رو اعلام كردن ديدم دوستم نمره كامل رو آورده

نمره من هم زياد بد نشده بود هر چند من از خودم اصلا راضي نبودم

اين امتحان باعث شد كه دوستم به يه كلاس بالاتر بره و ما از هم جدا بشيم

اگرچه از پيشرفت اون خيلي خوشحالم اما دوريش داره اذيتم مي كنه

الان از حال و روزش کاملا بی خبرم

نمی دونم کجاست و چی کار می کنه

اما هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 17:42 |
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدجلوه​ای کرد رخت دید ملک عشق نداشتعقل می​خواست کز آن شعله چراغ افروزد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زدبرق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

وقتی که می شنیدم که می گن مقام آدمها از فرشته ها بالاتره می شنیدم اما نمی فهمیدم

وقتی که خدا به خودش آفرین گفت در تعجب بودم

"تبارک الله احسن الخالقین"

آفرین بر خودم برای موجودی که خلق کردم

ما مگه چی داشتیم که فرشته ها اون موجودات پاک و مجرّد نداشتن؟؟؟ ما که خیلی هم بدبختیم....پر از نیازها....احساسات ضد و نقیض...تمایلات....خواهشها....

وقتی که فرشته ها اعتراض کردن و خدا گفت من چیزی رو می دونم که شما نمی دونین اون مساله چی بود؟؟؟

بار امانتی که زمین و آسمون  از قبولش سرباز زدن و آدمها قبولش کردن چیه؟؟؟

حالا بعد از هفت ماه و هفت روز و در اثر آشنایی با کسی که تجلی کامل احسن الخالقینه به خدا می گم خدا جون آفرین بر تو به خاطر انسانی که خلق کردی

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 12:4 |


Powered By
BLOGFA.COM