دیشب اولین جلسه معارفه گروهمون بود...۵ ساله که توی این گروه گیس سفید کردم اما از این خبرا نبود...اینم ایده دو تا از استادامونه که از اونور آب اومدن و می خوان اینور و مثل اونور بکنن!!!
مدیر گروه سخاوت کردن و ما رو به افطاری که هر شب مسجد دانشگاه می ده دعوت کردن!!!
چون مدیر گروه یه آدم خاصه!! دخترا ترجیح دادن که نمازاشونو فرادا بخونن و موقعی که همه تو صف نماز جماعت داشتن کلی ثواب واسه آخرتشون ذخیره می کردن ما مشغول افطار بودیم
نیم ساعت قبل از مدیر گروه به مکان هم آیش !!! رسیدیم
بچه های ورودی جدید وحشتناک دپرس بودن ...حیونیا!!!!
جلسه شروع شد
از این جلسه نکات خیلی زیادی یاد گرفتم که حیفم اومد این تجربیات رو که مفت هم بدست نیاوردم در اختیار دوستان نذارم....اگه ۵۰ سال دیگه هم از عمرم می گذشت عمرا یه همچین تجربه توپی به تورم می خورد
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی
۱-دیروز وحشتناک حالم بد بود از فشار زندگی جونم به لبم رسیده بود به گونه ای که دهنمو به زور باز می کردم که مبادا این پرنده روحمون از تنم در بره و زبونم لال جونمرگ بشم...آخه مگه من چند سالمه که به این زودیا بمیرم....امروز سارا می گفت که پدر بزرگ شوهر خاله اش بعد از اینکه زنشو از دست داده یه زن گرفته که چون ازش خوشش نمی اومده طلاقش داده و یه زن دیگه گرفته...اما با اتمام جلسه من به قدری می خندیدم که شاخ بچه ها رو سرشون سبز شده بود...خودمم موندم که دیشب چهم چه شده بود فکر می کنم تقصیر من نبود مال اون انگورها بود نیست من بی جنبه ام با خوردن انگورهای نشسته هم مست می کنم...پس به عنوان اولین نکته مثبت این جلسه اینو داشته باشین
خندیدن هنر است.....خنداندن هنری والاتر
۲- بچه های ورودی جدید پیش خودشون فکر می کردن تو چه گروهی اومدن معتقد....ادیب....بذله گو
بیچاره ها خبر ندارن که مدیر گروهمون همون یه آیه قرآن که مضمونش اینه که کسایی که کتاب آسمونی رو عین الاغ حمل می کنن (کمثل الحمار) رو بلده و به همه از وزیر و رئیس جمهور گرفته تا ما نفله به کارش می بره
یکی دیگه از استادامون که یه شعر بلده شونصد مرتبه خوندش
نرو ای گدای مسکین در خانه علی زن که علی شبانه زند در خانه گدا را
یکی از استادامون که تو جنگ فرمانده سپاه بود خاطرات جنگی شو تعریف می کرد
۳- بر من عین روز روشن شد که هنر نزد ایرانیان است و بس....چه جوری ؟؟ بند بعدی رو بخونین دستگیرتون می شه
۴-استادهایی که تک تک پیش ما ورودی قبلیا از مدیر گروه بدگویی می کردن در خوردن پاچه های مبارک ایشان چنان گوی سبقت رو از همدیگه ربوده بودن که از کله هممون برق ۳ فاز پریده بود!!!
۵- مدیر گروه یه لبخند به قول خودش ژوکوند بر لباش نقش بسته بود و بیچاره خبر نداشت که با شلوار اومده تو جلسه اما داره با زیر شلواری بر می گرده
۶- یاد داستان هانس کریستین اندرسون افتادم....لباس پادشاه...همون که چند خیاط شیاد پادشاه رو لخت کردن اما از لباسی که براش دوخته بودن تعریف و تمجید می کردن
۷- یکی از بچه های ورودی جدید که اتفاقا از دانشگاه قطب رشتمون قبول شده بود موقعی که خودشو معرفی کرد با شعر حافظ شروع کرد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
۸- برهان خلف رو با همه وجودم لمس کردم....اینکه می گن زبان سرخ دهد سر سبز بر باد....عکسش اینه که زبان شیرین دهد مخ بر باد
۹-پارادوکسهای نغز بعضی استادا محشر بود.....سختگیریهای منطقی مدیر گروه!!!!!
۱۰- شکوفا شدن استعدادهای من...دیشب یه داستان نوشتم با این محتوی
آورده اند در زمانهای قدیم حاتم طایی نامی زندگی می کرد....روزی احباء و مریدان را دعوت همی نمودی و از برای ایشان خوانی گستردی....از برای اطعام ایشان کله پاچه ای تهیه همی نمود....چون ایشان با خوردن پاچه سیر همی نگشتندی و چون حاتم مردی سخی بودی پاچه های خود را به ایشان بدادی تا بلکه سیر بگردندی....در این میان مریدی صفر کیلومتر از راه برسیدی و نعلین از پا نکنده از گمنامی به نام حافظ یاد کردن همی نمود و از آن محلس به بعد بودی که حافظ شهره خاص و عام شدی....مهمانان به خوردن پاچه مشغول بودندی تا بدان اندازه که ازار وی به نیمه رساندندی
فرزندم این داستان از برای این بگفتم که بدانی و آگاه باشی که
از چند تا چیز اوقم می گیره
۱- مهمونی
۲- کله پاچه
۳- محیط علمی
۴- شعر حافظ در حین خوردن کله پاچه
۵- شلوار
۱۱- علت اینکه چرا مملکتمون پیشرفت نمی کنه
در پایان این پست دعای جبران رو زمزمه می کنم
خدایا به من شجاعت بده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم
Angel
+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت
10:37 |