تبليغاتX
بمان با من
قبل از هر چیزی از همه دوستانی که با معرفی سایتهای مناسب و یا نوشتن کامنت در این خصوص بهم کمک کردن سپاسگزارم

۱- تعریف حجاب: به هر نوع پوشش حجاب گفته میشه گاهی از اون به پرده هم یاد می کنن

سوال: پوشش.. پرده یا حجاب در مقابل چی؟؟؟

جواب: در برابر دیدگان

سوال:چرا؟؟

شاید شعر زیر جواب خوبی باشه

         ز دست دیده و دل هر دو فریاد            که هر چه دیده بیند دل کند یاد

          بسازم خنجری نیشش ز فولاد          زنم  بر  دیده   تا  دل  گردد  آزاد

۲- فلسفه حجاب: پس میشه گفت فلسفه حجاب رسیدن به آزادی دله یه آزادی معنوی و نه مادی

۳- بودن یا نبودن حجاب؟؟

تو جلسات عرفان در این مورد که بحث می کردیم یکی از اساتید رشته هنر گه گداری بهمون سر می زدن آدم بسیار بذله گویی بودن که همه رو سر وجد می آوردن بدون اینکه خودشون یه ذره هم بخندن آدم از هم صحبتی با ایشون خیلی مشعوف میشد... در عین اینکه افکار بسیار بزرگی داشت با کلمات و مثالهای با مزه منظورش رو به آدم تفهیم می کرد

در این مورد ایشون اینجوری می گفتن که

برداشتن حجاب در هر سطحی برای آدم لذت بخشه .....آدم از اینکه برای رسیدن به یه حقیقت پرده ها رو کنار بزنه خوشحال میشه اما با اینحال به یه مرحله می رسیم که اگه همه حجابها رو کنار بزنیم می بینیم زیر حجاب هیچی نبوده...مثالی هم که می زدن انیمیشن های روح بود...می گفتن توی کارتونها وقتی می خوان یه شبح رو نشون بدن یه ملافه سفید و نشون می دن که روش عکس دو تا چشم و یه دهن کشیده شده اگه بخوایم ملافه رو بکشیم می بینیم که زیر ملافه چیزی که بشه اونو دید وجود نداره و در نهایت نتیجه ای که ایشون گرفتن این بود که حجاب لازمه که باشه  حتی اگه شفاف باشه

نتیجه ای که من گرفتم اینه که حجاب باید باشه تا وقتی که اونو بر می داریم به لذت برسیم و این لذت می تونه در هر سطحی باشه

۴- به اشعار حافظ رجوع کردم و این لذت رو توی اشعار بالای عرفانی حافظ جستجو کردم دو نمونه اش رو می یارم

      ساقی بیا که یار ز رخ  پرده  بر گرفت             کار  چراغ  خلوتیان  باز  در گرفت

     آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت     وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

                                                    ****

      حجاب چهره جان می شود غبار تنم             خوشا دمی کز آن چهره پرده بر فکنم

۵- به خوندن بیت دومی که توی بند قبلی آوردم یاد روزی افتادم که هیچ کس دوست نداره حجابها کنار بره

"یوم تبلی السرائر"

روزی که پرده ها بر افتن....و مردم نه تنها کارهای خودشونو بلکه اعمال دیگران رو هم می بینن

وای که چقدر وحشتناکه

۶- یه تجربه شخصی در مورد حجاب دارم که در پست بعدی می نویسمش         

 

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 11:49 |
حجاب چیه؟؟؟؟

فلسفه بودن یا نبودنش چیه؟؟؟؟

اصلا باید باشه یا نباید باشه؟؟؟؟

خوبه یا بده؟؟؟؟

از دوستای عزیزم می خوام تو پیدا کردن جواب این سوالات بهم کمک کنن....چون اگه عمری باقی باشه پست بعدی رو به نظرات و دیدگاه های خودم و صاحبنظران اختصاص خواهم داد

ان شاء الله

+ نوشته شده توسط Angel در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 11:12 |
+ نوشته شده توسط Angel در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 9:54 |
این مطلب مال خودم نیست اونو بهم میل زدن

"ما به مردها گفتيم: می‌خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا که اين قدر اصرار می‌کنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد که مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمديم، عين آن‌ها شده بوديم. کيف چرمی يا سامسونت داشتيم و اوراقی که بايد به آن‌ها رسيدگی می‌کرديم و دسته چك و حساب‌کتاب‌هايی که مهم بودند. با ریيس دعوايمان می‌شد و اخم و تَخمش را می‌آورديم خانه سر بچه‌ها خالی می‌کرديم. ماشين ما هم خراب می‌شد، قسط وام‌های ما هم دير می‌شد. ديگر با هم مو نمی‌زديم. آن‌ها به وعده‌شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی‌های بی‌پايان يك مرد را بخشيده بودند. همه‌ی کارهايمان مثل آن‌ها شده بود فقط
نه! خدای من! سلاح نفيس اجدادی که نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب‌هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچه‌ی ماشه نقره‌ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه‌ای که با آن سر مردها را می‌بريديم، گم کرده بوديم. همان ارثيه‌ای که هر مادری به دخترش می‌داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلوله‌ی اليافی لطيفی که قديمی‌ها بهش می‌گفتند عشق، يك جايی توی راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوری توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبروی هم بوديم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی‌آورديم، در عضله‌های روحمان جاری نبود.
سال‌ها بود حسودی‌شان می‌شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما می‌توانيم با ذوقي کودکانه به چيزهای کوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم که بلد بوديم در معامله‌اي که پاياپای نبود، شرکت کنيم. می‌توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن کيف کنيم. بی‌حساب و کتاب دوست بداريم. در هستی، عناصر ريزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی‌ديدند و ما می‌ديديم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم‌ها بعضي از ما اين را می‌دانستيم. مادربزرگ من زيبايی زن بودن را می‌دانست. وقتی زنی از شوهرش، از بی‌ملاحظگی‌ها و درشتی‌های شوهرش شكايت داشت و هق‌هق گريه می‌کرد، مادر بزرگ خيلی آرام می‌گفت: مرد است ديگر، نمی‌فهمد. مردها نمی‌فهمند. از مرد بودن مثل عيبی حرف می‌زد که قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ می‌دانست مردها از بخشی از حقايق هستی محرومند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ می‌گفت کار زن‌ها با خدا آسان است، مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان‌بری بود که زن‌ها آدرسش را داشتند و يك راست می‌رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمی‌مان گم کرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختی خفه می‌شويم. رييس شرکت به ما بن فروشگاه شهروند داده و ما خيلی احساس شخصيت می‌کنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه‌شور و کنسرو و رب و ماکاروني خريده‌ايم و داريم به زحمت نايلون‌ها را می‌بريم و با بقيه‌ی همكارهای شرکت که آن‌ها هم بن داشته‌اند و خوشبختی، داريم غيبت ریيس کارگزينی را می‌کنيم و ادای منشی قسمت بايگاني را درمی‌آوريم و بلندبلند می‌خنديم و بارهايمان را می‌کشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می‌شست و می‌پخت. حيف که زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد کرديم. افتخارآميز است که ما الان، هم راننده‌ی اتوبوس هستيم هم ترشی می‌اندازيم. مهندس معدن هستيم و مربای انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می‌شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلی تجليل می‌کنند. ما می‌توانيم همه کار را با همه کار انجام دهيم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با يك دست دست بچه را می‌گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشی موبايل بين گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ريس می‌کنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين که مثل هم شده‌ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگی، يكی‌مان شب توی رختخواب مثل کنده‌ای چوب راحت می‌خوابد و آن يكی مدام غلت می‌زند، چون دست و پاهايش درد می‌کنند. چون صورت اشك‌آلود بچه‌ای می‌آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودك. همه رفته‌اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربی‌ها او را ببرد پيش بچه‌های خودش. نيمه‌ی گم‌شده شب‌ها خواب ندارد. می‌افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمه‌ی ديگری ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می‌زند. مادربزرگ سنتی من کجا می‌توانست شكوه اين پيروزی مدرن را درك کند؟ ما به همه‌ی حق و حقوقمان رسيده‌ايم.
زنده باد تساوی"
+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 14:20 |
بارون يكي از نعمتهاي بيشمار الهيه

يكي از مواقع استجابت دعا موقع باريدن بارونه

سر كلاس عرفان استادمون مي گفت كه بر هر قطره بارون يه فرشته موكل شده

شايد اين دليل برآورده شدن حاجات باشه

فرشته ها وقتي كه دارن به آسمون بر مي گردن دعاهاي ما رو هم با خودشون مي برن

اگه موقع بارون دعا كردين به ياد منم باشين

+ نوشته شده توسط Angel در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 10:53 |


Powered By
BLOGFA.COM