تبليغاتX
بمان با من
 

 

چقدر  بی اهمیت و کوچکن

                                 زمان و مکان

                                                 در برابر عشق

                عشق آزادی است

                                از زندان زمان....مکان...خود خواهیها...تمایلات نفسانی

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 14:8 |
علی پرسیده بود که عشق و اشتیاق یکی اند یا با هم فرق می کنن...به نظر اون این دو تا یکی هستند

بهش قول داده بودم که یه جواب مبسوط خواهم نوشت

خواستم در اولین قدم عشق رو تعریف کنم....

تعریفهایی که همه جا میشه پیداشون کردم به ذهنم اومدن

علاقه شدید قلبی....

وجه تسمیه اون اینه که از اسم یه گیاه به نام عشقه گرفته شده و دلایلی هم برای این منظور آورده ان

اما من واقعا نمی دونم عشق چیه؟؟؟

به قول ژاک پرور

......

به هم عشق می ورزیم و زندگی می کنیم

زندگی می کنیم و به هم عشق می ورزیم

و نمی دانیم زندگی چیست

و نمی دانیم روز چیست

 و نمی دانیم عشق چیست

اما چون قول داده بودم به قول شیخ سعدی علیه الرحمه المؤمن اذا وعد وفا خواستم به عهدم وفا کنم

من که خودم حرفی برای گفتن ندارم از شعر زیر کمک می گیرم تا بتونم منظورم رو برسونم

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق          تا بگویم شرح درد اشتیاق

عشق انرژی جنبشیه و در جریانه اما اشتیاق انرژی پتانسیل یه انرژی ذخیره که قابلیتهای زیادی داره و بعد از فراق خودش رو نشون میده یه امیده یه شوقه نیروی حیات بخش اما ملایم و به شدت عشق نیست و بر عکس عشق که یه نیروی قوی و مخربه یه نیروی سازنده است

این نظرات منه ممکنه اشتباه باشه ممکنه نه

خوشحال میشم اگه منو در جریان نظرات قشنگتون بذارین 

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 14:35 |
فکر می کردم اگه چهار جزء یه ارتباط در کنار هم باشن اون رابطه به کمال خودش رسیده

عشق-احتیاج-اشتیاق-اعتماد

از هر فصل عبور کردم

عشق

اعتماد

احتیاج

اشتیاق

تو آخرین مرحله فهمیدم که یه رابطه وقتی به اوج خودش میرسه که اشتیاق بر سه اصل دیگه بچربه

الان سرشار از یه اشتیاق هستم و تصمیم دارم این اشتیاق رو در تمام قسمتهای زندگیم توسعه بدم...درس...کار...عبادت...اهداف...برنامه هام...دوست داشتنهام وووووو

+ نوشته شده توسط Angel در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 15:12 |
نمي تونم بي تفاوت باشم....نمي خوام زياده گويي هم بكنم. چون خود قضيه به اندازه كافي گويا هست و نيازي به توضيحات ناقص و نارساي من نداره

"ان الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة"

روي دو كلمه چراغ هدايت و كشتي نجات فوكوس كنين

كسي از ما نخواسته كه بشينيم به چراغ زل بزنيم يا كشتي رو رو به راه كنيم اما ازش هيچ استفاده اي نكنيم به نظر من بايد راه رو با وجود اين چراغ پيدا كنيم و با كشتي نجات رهسپار بشيم

فقط همينو مي خواستم بگم

+ نوشته شده توسط Angel در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 12:42 |

+ نوشته شده توسط Angel در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 14:28 |
دو روز قبل از امتحان اتفاق بدي توي دانشگاهمون افتاد....يكي از دانشجويان دكتري شيمي توي آزمايشگاه منفجر شد....روز بعد كه اينو فهميدم خيلي دپرس شدم

ماجرا از اين قرار بوده كه كپسول هيدروژن توي آزمايشگاه بغلي نشتي داشته و به علت موج انفجار كمدها و قفسه ها روي اين دانشجو مي افته و در جا ميميره ميگن دوستش كه سر مي رسه وقتي جسد له شده اونو مي بينه روز بعد مرتب حالش بد مي شده

حالا بشنوين از برخورد فرهيختگان!!!!!دانشگاهي

هيچ كس از طرف دانشگاه به خانواده اش خبر ندادن...بچه ها خودشون به مادر اون پسره زنگ زدن‌ خودشون رفتن فرودگاه استقبال مادرش و خودشون جسد له شده اي كه قابل شستشو نبوده و توي پنبه نگهش داشته بودن تحويل گرفتن و همراه مادرش به زادگاهش بردن

رئيس محترم!!! دانشگاه فرمودن!!! چون اين دانشجو امتحان جامع نداده بودن و پروپوزالش تصويب نشده بوده حق نداشته كه پاشو توي آزمايشگاه بذاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازگيهام عكسشو روي ديوار زده بودن و با دادن يه عنوان شهيد مي خوان روي همه چي سرپوش بذارن

پارسال هم يكي از دانشجوها شب دفاعش سكته كرد و مرد از بس كه استاد راهنماش اذيتش كرده بود

يكي نيست بگه اين كارهايي كه با دانشجوها مي كنن آيا كمتر از جنايت نيست؟!

نمي خوام وارد قضاياي سياسي و سرنوشت مبهم دانشجوهاي فعال سياسي بشم....

+ نوشته شده توسط Angel در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 11:36 |


Powered By
BLOGFA.COM